Saturday, July 27, 2002

يك دو سه! آزمايش ميكنيم!
يك دو سه! آزمايش ميكنيم!
يه مسا�رت ۴ روزه خيلی خوب . س�ری که تا لحظه های آخر هم داشتم از ر�تن منصر� ميشدم . ولی الان خيلی خيلی خوشحالم . �رصتي بود ميون همه دوندگی ها و شلوغی ها که يه نگاهی به خودم بندازم . ببينم کی ام . چی ام . چی بودم و چی شدم . �کرهايی که باعث شد يه شب خيلی بهم �شار بياد . اونقدر که ساعت ۳ صبح بعد از خوابيدن همه , ماشين رو بردارم و تنهايی برم تو جاده بيابونی . يه گوشه ی شن و ماسه ها ماشين رو بذارم و با وجود همه خطرهايی که ميتونست داشته باشه - از مار و عقرب تا بودن آدم های ناجور - تا ۶ صبح که خورشيد دراومد بشينم رو صخره ها ی لب دريا و به صدای آب و صدای گريه خودم گوش بدم . به گذشته ها �کر کنم و �کر کنم . از غصه اينکه بزرگ شدم - از غصه اينکه ديگه معصوميت و سادگی و خوشبينی ۱۸ سالگيم رو ندارم - از غصه اينکه ديگه خيلی چيزا خوشحالم نمی کنه دلم بترکه . از غصه نداشتن شادی ها و غم های خيلی کوچيک ... هم ماه غمم رو ديد هم خورشيد . ولی بعدش سبک ر�تم تو تخت خواب . هم خوشحالم از تجربه هام هم غمگين . کاش حداقل به اندازه ی دوستای هم سن خودم شادی و غم ديده بودم . نه بيشتر . و خنده و خنده و حرکات مسخره و عربی رقصيدن تو ماشينی که يه داداش بامزه مدام �رمونش رو چپ و راست ميکرد و بی خواب کردن همه ی متل و قليون کشيدن اينقدر که �شارم بي�ته و تقريبا غش کنم و دست انداختن همه و پليس بازی با شرکت همه حتی بابام ... س�ر خيلی خوبی بود . حتی با اينکه الان شکل بومی های جزيره شدم ! دده سياه !
اين سايت بدجوري با من لج كرده ! ديگه اعصابم رو داره له مي كنه . اسباب كشي كردم به اين آدرس : http://sara100.persianblog.com

Saturday, July 20, 2002

حااااااااااالم بده . حالم خيلي خيلي بده . دلم مي خواد داد بزنم . دلم مي خواد گريه كنم . دلم مي خواد شونه هايي باشن كه سرم رو بذارم و هاي هاي گريه كنم . اعترا� كنم كه كم آوردم . اعترا� كنم كه خسته شدم . خسته شدم از تحمل همه نامردي ها و پستي ها و خسته شدم از اينكه هميشه نشون بدم كه مي تونم تحمل كنم و قوي ام و خم به ابروم نمياد . خسسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم به خدا خسسسستتتتتتتههههههههههههههه . كاش ميشد براي مامان گريه كنم يا براي بابا . چون مطمئنم هيچ وقت ازش سواست�اده نمي كنن ولي ... اونا �كر مي كنن دخترشون سنگ ه . گريه بلد نيست . ..... كجاست مادر كجاست گهواره ي من ؟ همون گهواره اي كه خاطرم نيست همون امنيت صميمي و راست ... ... ...
يه زماني كه مثلا خبرنگار بودم خير سرم و عشق سياست و بحث و ... روزي 50 تا روزنامه هم مي خوندم . پارسال اواخر شهريور يعد از يه سري ات�اقاتي كه ا�تاد - كه خيلي هم خوشحالم كه ا�تاد - و چيزهايي كه ديدم و شنيدم اينقدر زده دم از اين چيزها كه تا يه مدت روزنامه كه مي ديدم حتما �اصله ايمني رو براي رد شدن از كنارش رعايت مي كردم . كلا تمام روزنامه جات تعطيل ! خبرنگاري تعطيل ! آقا بچسب به كار خودت ! طراحي و رنگ و قلم مو و راندو و نمايشگاه و عكس و �يلم و ......... بعد از يه شش ماهي كم كم كهير زدنم خوب شد و تونستم ص�حه �رهنگي هنري روزنامه ها رو يه نگاهي بندازم . ولي كاملا مراقب بودم كه چشمم به ص�حه هاي 1 و 2 ني�ته . از 2 ماه پيش به اينور ص�حه سياسي رو مي خوندم و مي خنديدم ! عين اينكه مثلا گل آقا دارم تورق مي كنم ! از گا آقا خيلي باحال تره . امروز يه تيتري ديدم كه تصميم گر�تم به بقيه هم توصيه كنم ديگه سراغ مجلات �كاهي نرن ! بابا خود اين روزنانه ها آخر طنز و هجو و هزل ه ! حالا اين تيتر كدوم اين 3 تاست ؟ خودتون قضاوت كنين . رئيس مجمع تشخيص مصلحت چاپيدن مردم براي نظام : مسوولان جمهوري اسلامي ايران بسيار (( سالم )) و (( زحمتكش )) و (( قانع )) هستند .

Tuesday, July 16, 2002

امروز يه چندتا كار جديد شروع كردم كه خيلي دوسم مياد ازشون :) اميدوارم تا تهش همينجوري خوب پيش بره . اين روزنامه ها هيچ خاصيتي ندارن كه ! واسه ما �قط ضرر دارن ! مامان هر روز ايا رو مي خونه . يه روز ميام ميگه با استادت و همكلاسي هات قرار بود بري �ومن نمي دونم عكاسي و اينا چي شد ؟ مي گم مي ريم ه�ته ي ديگه . مي گه نميشه !!!!!!!! ميگم دددددددد ! تا ديروز كه موا�ق بودي ؟ ميگه يه عده از بچه هاي دانشگاه آزاد رو گر�تن و شلاق و ......... يه روز ديگه ميام ميگه تولد....آخر ه�ته است ؟ ميگم آره ! ميگه مي خواي بري ؟ ميگم مگه قراره نرم ؟؟ ميگه يه تولد رو گر�تن و 45 ن�ر رو زندان و شلاق و ........ عجب گيري ا�تاديم به خدا !!!! كاش در همه اين روزنامه هاي بي بو و خاصيت رو مي بستن ! همشون كه عين هم مي نويسن ! حتي تيتر يك و عكس تيترهاشون هم عين هم ه ! خبر خاصي هم كه چاپ نمي كنن . خاص هاش هم كه امنيت ملي درش رو گل مي گيره ! �قط همين كار رو دارن كه ما رو از زندگي بندازن ؟؟؟

Monday, July 15, 2002

بي خيالي به خدا خيلي خوبه . خصوصيتي كه متاس�انه من ندارم ولي دور و برم انگار همه دارن . برادر هام . دوستام . همكارام .... مثلا قراره بريم جايي و الان 10 دقيقه مونده به زمان قرار و ما هنوز تو خونه ايم و ترا�يك هم كه ... من : ساااااااااااااااااماااااااان ! دير شد ! كجايي پس ؟؟؟ مامان : الان ديدم حوله دستش بود ! �كر كنم ر�ته حموم !!!!!!!!!!! حالا مثلا ما 30 دقيقه ي ديگه يه جلسه داريم و اين خانوم تايپيست از يه ه�ته پيش كچل شده از بس بهش گ�تم كه اين �رم ها رو براي امروز صبح تايپ كنه و امروز گ�ته كه آماده شدن . من : خانم ... لط�ا اين �رم ها بدين به من خانم محترم : آماده اش مي كنم خانم .... ( داره با تل�ن با دوستش حر� مي زنه ) 15 دقيقه بعد : من : كو اين ورقه ها ؟ خانم محترم : ااااا .... ايناهاش ! من : ببينم ............. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اينا كه تابپ نشده !!!!!!! خانم محترم : حالا شما برين تو جلسه . من �ردا پس �ردا تايپ مي كنم !!!!!!!!!!!! . .الان در حال ان�جارم تقريبا ! از چيزاي ديگه نه ها ! از عصبانيت !

Wednesday, July 10, 2002

در اينجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب.در هر نقب چندين حجره در هر حجره چندين مرد در زنجير ... ------------------------------------------------------ و ماند بر سر هر راهكوره ي غمناك گوري چند بر خاك بي سنگ و بي كتيبه بي نام و بي نشان ... ------------------------------------------------------ �ريادي و ديگر هيچ . چرا كه اميد آنچنان توانا نيست كه پا بر سر ياس بتواند نهاد . ... �ريادي و ديگر هيچ ! احمد شاملو

Saturday, July 06, 2002

خودت رو خشك كن سرما مي خوري ابـــــــــــله ! همين بلاهتت من رو كشته آخه ! خوبه حالا ديگه اينقدر ذوق نكن ! ااااااههههه ! ليسم نزن ! يه حموم ر�تي حالا ! بسه ! بعد از نود و بوقي اين ولو رو الان شستمش ! الان بوي صابون مايع با طعم پرتقالي ميده . طعم پرتقال هم ميده . گازش گرقتم الان . هرچي كرك بود ر�ت تو دهنم . اگه با خودم ببرمش سر كار و وسط جلسه درش بيارم كه چايي بخوره چي ميشه ؟!!!
از غريبه هاي توي كوچه و خيابون هيچ انتظاري ندارم . از �اميل هيچي ايضا. از همكارام �قط كار خوب و جو آروم . از دوستاي معموليم دقيقه هاي خوب خوش گذروني . از دوستاي نزديكم اينكه حر�ام رو بشنون حر�اشون رو بشنوم . از عزيزترين هام انتظار دارم سكوتم رو بشنون و ب�همن . سكوت رو . از صبح تا شب دارم به بند حر� مي زنم . اگه قرار باشه به عزيزترين هم همش حر� باشه و حر� ... پس چه �رقي داره ....... سكوتم تو گلوم گوله شده . جايي نداره بره .
ساعت 5:30 صبح ه . بعد از مدتها كه شبها تا 4 يا پنج بيدار بودم و بعد از زور خستگي بيهوش مي شدم يا اينكه اصلا نمي خوابيدم و يه بند كار مي كردم امشب ديگه نخوابيدم . هرچند كارها تموم شدن و آماده تحويل دادن هستن . هرچند كه تا پايين هم ر�تم . توي تخت خوابيدم . چراغ ها هم خاموش بودن . چشمام هم از زور خستگي و بي خوابي ورم كردن ولي ... خوابم نمي برد كه يهو ديدم يه نور خوشگل آبي - بن�ش از پنجره ميزنه تو . چند وقت بود سپيده صبح رو نديده بودم ؟ هميشه تو بهترين لحطه هاي عمرم ديدمش . بهترين خاطره ها رو دارم .هر د�عه ديدمش به اندازه دو سال انرژي گر�تم براي زنده بودن . اون شبي كه تا صبح نشستم كنار دريا و اينقدر به صداش گوش كردم تا خورشيد دراومد . واقعا عجيب بود . از ته دل و با تمام وجودم خوشحال بودم از اينكه زنده ام . شايد اين حس رو با اين عمق و كي�يت بيشتر از سه بار تو عمرم نداشتم . الان صداي كلاغ ه و گنجيشك ها و كاميون هايي كه توي اتوبان دارن ميرن ولي اينقدر همه جا ساكته كه صداشون تا اينجا مياد . خوش به حال راننده كاميون ها . خيلي زياد اين دقيقه ها رو دارن . تنها . تو بيابون . دم سحر. شايد الان بتونم ب�همم چرا نماز صبح اين موقع هاست . حالا هركي كه براي اين موقع گذاشته حتما ميدونسته چه لحظه هاي عجيبي ه ... كاش الا ن لب دريا بودم . بعد از مدتها يه نماز درست حسابي مي خوندم . شايد نه به عربي . نه اون شكلي كه گ�تن . با همه وجود . همه سلول هام . براي اوني كه مي دونم كه ايمان دارم وجود داره . مي خوام بهش بگم بازيم ميدي باشه ولي جون خودت بذار آروم تر باشم . از اين صحنه ها زياد بهم نشون بده ... چقدر آسمون خوشگله .. قهوه مي خوري يا چايي ؟

Friday, July 05, 2002

و من زني بودم به نام سارا كه ... ولي من هميشه دختري بوده ام به نام سارا كه زيبا بوده ام يا نبوده ام را نمي دانم و شايد آنهايي هم كه هم كه ديدند و گ�تند هم خودشان يا نمي دانستند يا اعتقادي نداشتند و مهم هم نبوده است هيچوقت دانستنش برايم . ليلا به دستهايشان نگاه مي كرد و من به نگاهشان . او براي كسي مي نوشت و من دختري ندارم كه برايش درد بگويم ولي مي دانم كه روزي خواهم داشت و بازهم مي دانم كه برايش نخواهم گ�ت كداميك پدرش بوده اند چون نه خواهم دانست نه مي خواهم كه بدانم . پدرش حتما وصله شده ي تكه پاره هاي زيادي خواهد بود مگر اينكه خودش آنقدر وصله پينه باشد كه جايي براي شكستن و بستن نمانده باشد . ليلا پي كسي مي گردد و من نمي گردم . خودشان مي آيند و خودشان نمي روند. من مي روم . نشانه ها در تنشان نبوده و نيست و حتي جستجو نمي كنم كه در تن چيزي شايد باشد كه مي دانم نيست كه مهم نيست . نشانه ها هميشه اول پنهان اند . مي گويند و من را هم دل به شك مي كنند كه نشانه هاي قبلي را ندارند - كه نمي خواهم داشته باشند - ولي ... دروغي در نگاهشان نيست. اصلا نشانه ها را نمي شناسند. �قط از سر نمي دانم چي چيزي اطمينان مي دهند آنچه را كه نمي دانند چيست ندارند . و نشانه ها آنچنان واضح در نگاهشان . پسربچه هايي كه اداي بزرگ شدن را - كه اصلا دوست ندارم - چه بد درمي آورند. اينها دستهايشان موروثي نيست - كه براي ليلا بود - حركت دستهاشان قالبي است .و نمي دانم چرا ميان اين هزاران حركت دست يكهو چه مي شود كه همين قالبي ها قسمت من مي شود ؟ شايد هم توهم من باشد هزاران حركت . كه شايد يكي بيش نيست . خودشان هم نمي دانند چرا من عاصي مي شوم و گريزان . مگر نه اينكه همه ي �كرشان مهربان است ... پس چرا ؟ ... گ�ته اند شايد هوس ... كه مي دانم كه نيست . شايد جنون... كه نمي دانم هست يا نيست . وليلا به عشقه ها خو كرده بود . ليلا يا ژانت يا ماهرو يا هركه . مهم هم نيست . ولي من كه هميشه سارا بوده ام به عشقه ها هيچ جزئي از زمان خو نمي كنم . هرجا نشانه اي باشد از عشقه - كه هميشه هم بوده و هست - �رار است و �رار.شايد هم اين بيزلري از عشقه و تكرار و .... گناه من باشد . اين كه اين بار و هربار باز مي گريزم يا نه را مي دانم ... ... سارا پاييز 80 با الهام از داستان (( و من زني بودم به نام ليلا كه زيبا بود )) نوشته ابوتراب خسروي --- اينجا هم ناچارم خودم را سانسور كنم . اين داستان كامل نيست .
خو كرده ايد و ديگر راهي به جز اين تان نيست كه از بد و خوب همچنان هر چيز را آينه ئي كنيد , تا با ملاك زيبائي ي صورت و معناتان گرد بر گرد خويش هر آن چه را كه نه از شماست به حساب زشتي ها خطي به جمعيت خاطر بتوانيد كشيد و به اطمينان , چرا كه خو كرده ايد و ديگر به جز اين تان راهي نيست كه وجود خويش را نقطه ي آغاز راه ها و زمان ها بشماريد . كرده ها را با كرده هاي خويش بسنجيد و گ�ته ها را با گ�ته هاي خويش ... لاجرم به خود مي پردازيد آن گاه كه من به خود پردازم ; و حماسه ئي از شجاعت خويش آغاز مي كنيد آن گاه كه من دست اندر كار شوم حتي كه نقطه ي پايان را بر اين تكرار ابلهانه ي بامداد و شام بگذارم و ديگر راي تقدير را به انتظار نمانم . دردي ست , با اين همه دردي ست دردي ست تصور نقاب اندوهي كه به رخساره مي گذاريد هنگامي كه به بدرقه ي لاشه ي ناتواني مي آييد ... احمد شاملو